حسم خاص است.
خوش دارم بایستم در پاشنه ی باب جبرئیل(ع). سرم را - هم از شرم، هم از سنگینی حضور محمد(ص) و فاطمه(س) - بیندازم پایین و یکی یکی، خیسی قطره ها را بر صورت و لباسم بچشم.
خوش دارم بایستم، مات مات! آرام، مثل لحظه ای که نبود!!
این جا که هنوز دوستش دارم...
حسم خاص است.
خوش دارم بایستم در پاشنه ی باب جبرئیل(ع). سرم را - هم از شرم، هم از سنگینی حضور محمد(ص) و فاطمه(س) - بیندازم پایین و یکی یکی، خیسی قطره ها را بر صورت و لباسم بچشم.
خوش دارم بایستم، مات مات! آرام، مثل لحظه ای که نبود!!
نمی دونم، حتی شاید حدّ ما همین باشه.
اما حدّ تو چی؟ حدّ کرمت...؟
خوش به حال مادربزرگ...
خوش به حال مادربزرگ که هنوز،،، که دیگر، تلفظ صحیح "استغفرالله" را یاد نخواهدگرفت!
خوش به حالش که خیال می کند می شود تا آخر اذان صبح، سحری خورد!
خوش به حال مادربزرگ که "به تمام آن چه می داند، عمل می کند"...
چه خوب بود اگر
هیچ دل شکسته ای،
در پرونده مان نبود...
ای "مرکز دورها"؛
"تمام" "با همه بودنمان"،
با "بی تو بودن" "هیچ" است...
چرا ما آدم ها، وقتی کسی اشتباه بزرگی می کنه، فقط و فقط سرزنشش می کنیم؟
چرا یادمون میره - یا دلمون میخواد که یادمون بره - نقش مستقیم یا غیرمستقیم خودمون رو؟؟
من حتی برای جوونی که پدرش عارش شد واسش گریه کنه، اشک ریختم.همین.
سر می گذاریم بر شانه ات،
آرام.
جایی که "رفتن، رسیدن است"، حتی برای زخمی که نتوانسته ایم ببندیم،
هراسی نیست.
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت؛
اندوه چیست...
هست.
حتی اگر اسمش را ندانیم.
یا ندانیم چیست.
یک چیزی که از ازل، پیش تر از "بلی" گفتنمان به تو، بود.
یک چیزی که همه اش هم تقصیر توست!
"تو"، با این همه خوبی ات!
از نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند...
.
.
سینه خواهم،،، "شرحه" "شرحه".....
اول؛
به نام بهترین حبیب و محبوب...
دعا می کنم، هنوز؛ "الهی، أخرج حبّ الدنیا من قلبی"...
اما تو...
در دنیایم نیستی!
تو اصلا دنیایی نیستی.
تو همان نیمه ی بهشتی ِ گم شده ای که با هم، از خود خود ِ بهشت، تا بهشت، در به در ِ محبوب شده ایم.
تو، خود ِ قلبمی.
نه!
تو در "یای" "قلبی" نهفته ای.
خود منی. تمام من که در بهشت، از هم جدا شدیم، و تا دوباره یکی نشویم، به بهشت برگشتمان نیست...
رويايم است كه زير پرچمش، غم عالم را ببريم.
و خودم!
نمي توانم غم آن ها كه دوستشان دارم، حتي غم آن ها را كه دوستم دارند، ببرم!
امیرالمونین (علیه السلام) فرمود: هر که افسار چشمش رهاکند، دلش پُرحسرت گردد...
...
چشممان می چرد توی علف زار مباح خدا. خانه های آن چنانی، ماشین های آن چنانی. و لابد، وجه و کفین آن چنانی...!
"ما قصه ی سکندر و دارا ...."
...
یادمون نیست!
آقا اجازه؟ خب یه بارم ازون جا خوبای کتاب بپرسید دیگه!!
توی برنامه های هیئت کدومش واست مهم تره؟
اسم سخنران یا مداحش؟؟
اصلا اسلامت رو از کی یاد می گیری؟
از ذاکر و علیمی، یا حتی سلحشور و کریمی؟
یا از پناهیان و آقاتهرانی، مصباح و مطهری، و مکارم و خامنه ای؟؟
... امارت دل ما هم، خراب از آب درآمد ...
گاهي گريه كردن چقدر خوبه.
حتي اگه بدوني ممكنه يه مشتري، يه هو، از بالاي يخچال سرك بكشه به خلوتت...
نمی دونم چرا؟
فقط میدونم هرچی میرم جلوتر، دوست دارم "فرهنگی" باشم تا "سیاسی"...!
همین فردا به فتوای دلم عمل می کنم.
- مگه نه این که ما مامور به وظیفه ایم، نه نتیجه؟!
دیدی یوسف (علیه السلام) با لاوی چه کرد؟!
نگو از کسی جزتو آموخته بود...
من معلقم بین دو خواستن،
بین دو بودن،
دو حقیقت؛
عقل و دل.
من معلقم پس نیستم!
به نام تنهانام
تو همین جایی و هر روز،
من به تنهایی دچارم...
به نام تنهانام
هشت روز، خانه خالی بود.
برای روزپنجم هم، بلیط مشهد داشت.
- ازین موقعیتا که همه ش گیرنمیاد! این چهارروز حالمونو می کنیم، بعدشم میریم امام رضا توبه!
صبح روزپنجم آمبولانس دم خانه بود.
علت مرگ؛ سنکوب!
چقدر چیز عجیبی ست این عشق!
اگر خودش باشد...
اول خودخواه می شوی؛ "که در او سهم داشته باشی"...
و بعد خودخواه ترین؛ "همه اش از تو باشد"...
اما سرانجام...
"همه ات او باشد"...!
هنوز هم وقتی اسم حسین(ع) را می شنوم، خیال می کنم برای هرکسی، هرکسی، راه برگشت هست...